X
تبلیغات
به یاد چشمان تو

به یاد چشمان تو

سلام

ادرس وب جديد:


www.be-yade-cheshmane-to.blogfa.com




+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 23:43  توسط سارا  | 

تو احساس داشتي ، تو قلب و دل داشتي ، تو دوسم داشتي اما حالا همه اينارو از من ، مني كه

 عمرت بودم دريغ كردي و گرفتي ، تو اگه دوسم داشتي اينقدر راحت رهام نمي كردي و نمی رفتي

يادته چه روزهايي داشتيم؟ چه شب هايي داشتيم؟ ميگفتيم ، ميخنديدم

 يادته من ناز مي كردم و تو ناز مي خريدي ، تو لوس مي شدي من فدات مي شدم؟ 

 يادته كه وقتي اشك مي ريختي من دل داريت مي دادم؟ يادته از صبح كه بلند مي شديم تا شب

 حتي يه ثانيه از هم بي خبر نبوديم؟

اما تو ...آره تو...عشقت دروغ بود ، احساست دروغ بود ، حرفات دروغ بود ،... اين همه ادم

 كنارت چرا من؟ چون كه ساده بودم؟ به پايه دلت افتاده بودم؟

 هـــــي.... دل دادم ، دل نبستي! دل دادم دل شكستي

حالا ياد روزاي با تو بودن هلاكم مي كنه ، من و تو كه چه خاطره هايي ساختيم ، چه اشك هايي

 با هم ريختيم ، چه خنده هايي با هم كرديم و ....

       اما تو بهار امسال منو خزون کردی  


تو...... تو چه حسي ميشي؟؟؟

تو چه حسي ميشي وقتي بفهمي بازيچه بودي؟

 تو چه حسي ميشي وقتي بفهمي كه عمرت به پايه يك خيال رفت؟

 تو چه حسي ميشي زماني كه بفهمي عشقش دروغ بوده و تو تنها بازنده اين بازي هستي؟

تو چه حسي ميشي وقتي تمام عمرت رو ، تمام قلبت رو ، تمام احساساتت رو به يكي بدي بعد

اون برگرده بگه دوست ندارم !!!

 تو چه حسي ميشي وقتي حس عاشقونت رو زير پاهاش له كنه و بگذره ازت و حتي اون كه دم

 ميزد كه ديوونته ، اما حس عاشقونه تو نتونس قانعش كنه؟؟

 تو چه حسي ميشي وقتي ببيني اون با يكي ديگه اس؟

 تو چه حسي ميشي وقتي كه عشقت برگرده بگه تو دوسم نداري ، تو به من عادت كردي؟

تو چه حسي ميشي وقتي عشقت رو ابراز كني بعد اون برگرده بگه تو راست مي گي؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 0:0  توسط سارا 

سینا جان

امروز روز توست و من
تمام دلتنگیهایم را
به جای تو
در آغوش می کشم
چقدر جایت میان بازوانم خالیست
تولدت مبارک

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک عاشقتو یه قلب بیقرار و کوچک فقط می خوان بهت بگن :. . . . . تولدت مبارک

نگاهت را قاب می گیرم. در پس آن لبخند. که به من. شور و نشاط زندگی می بخشد.

امروز روز توست… تولدت مبارک.

با من باشی دوست دارم

تنها باشی دوست دارم

امروز روز میلادته

هرجا باشی دوست دارم

تولدت مبارک

باشی نباشی پیشه من تو بهترین همنفسـی

هرجای دنیـا که میــــری به ارزوهـــات بـرسی

روزه تـــولـــده توئه میـــــلاده هرچی خاطــــره

روزی که غیـره ممکنه هیچ جـــوری از یادم بره

نازکم روز میلادت مبارک صد سال جاوید باشی
پیوند من و تو نزدیک است
میدانم
قاصدکم تا آن روز سپید باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 7:0  توسط سارا  | 

دوست دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی

و بیخیال این باشی که دلم شکسته است....

دوستت دار م حتی اگر  دلت سنگ باشد

حتی اگر هیچ احساسی بر من نداشته باشی....

با اینکه میدانم در دلت یک دنیا محبت است

واحساست مثل اب پاک و زلال است....

مرا باور داشته باش

حتی برای یک لحظه هم که شده مرا با تمام وجودت احساس کن

بیا تا تنهایی دوباره به ویرانه ی دلم نیامده

بیا

       بیا

               بیا

                       بیا

                                بیا

                              بیا

              بیا

      بیا

بیا

                                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 16:35  توسط سارا  | 

وفای اشک را نازم که در شبهای "تنهایی"گشاید بغض هایی را که پنهان در گلو دارم

باختم در عشق اما باختن تقدیر نیست. ساختم با درد "تنهایی"مگر  تقدیر چیست؟

من به اندازه ی چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه ی هر برق نگاهت نگران


                                             تو به اندازه ی "تنهایی"من شاد بمان



+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 20:58  توسط سارا  | 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی

عمیق تر ین درد زندگی مر دن نیست

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاریست

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است

عمیق تر ین درد زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به ان تکیه کنی و از  غم زندگی بر ایش اشک بریزی

عمیق تر ین درد زندگی مردن نیست

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری اخرش را با جدایی به سرانجام برسانی

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه به د ست فراموشی سپردن قشنگترین احساس زندگی است

عمیق ترین درد زندگی مرن نیست

بلکه یخ بستن وجود ادمها و بستن چشمهاست!



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 21:8  توسط سارا  | 

انگاه که غرور کسی را له میکنی

انگاه که کاخ ارزوهای کسی را ویران میکنی

انگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی

انگاه که بنده ای را نادیده میگیری

انگاه که حتی گوشهایت را میگیری تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

انگاه که خدا را میبینی و بنده ی خدا را نادیده میگیری

میخواهم بدانم

دستانت را بسوی کدام اسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 22:56  توسط سارا  | 

متشکرم

برای همه وقتهایی که مرا به خنده واداشتی

برای همه وقتهایی که به حرفهایم گوش دادی

برای همه وقتهایی به من جرات وشهامت دادی

برای همه وقتهایی که مرا بوسیدی

برای همه وقتهایی که با من شریک شدی

برای همه وقتهایی که با من به گردش امدی

برای همه وقتهایی که خواستی در کنارم باشی

برای همه وقتهایی که به من اعتماد کردی

برای همه وقتهایی که مرا تحسین کردی

برای همه وقتهایی که باعث ارامش من بودی

برای همه وقتهایی که گفتی:"دوستت د ارم"

برای همه وقتهایی که در فکر من بودی

برای همه وقتهایی که برایم شادی اوردی

برای همه وقتهایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی

برای همه وقتهایی که دلتنگم بودی

برای همه وقتهایی که به من د لداری دادی

برای همه وقتهایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی

به خاطر همه ی اینها هیچ وقت فراموش نکن که

لبخند من به تو یعنی

عاشقانه دوستت دارم

اغوش من همیشه برای تو باز است

همیشه برای گوش دادن به حرفهایت امادگی دارم

همیشه پشتیبانت هستم

میخواهم اوقاتم را در کنار تو باشم

در دنیا تو از هر کسی برایم مهمتر هستی

همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه نیاورم

تو همیشه برای من شادی می اوری بخصوص وقتی که لبخند بر لب داری

من همیشه برای تو اینجا هستم و دلم برای تو تنگ است

من هنوز در چشمانت گمشده هستم

تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری


حکایت د وستی جالبه

فراموش شدگان هیچگاه فراموش کنندگان را فراموش نمیکنند


+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 22:49  توسط سارا  | 

من از تکرار این قصه برای خویش دلگیرم

گمانم از غم این عشق . دل از هر یار برگیرم

چه رازیست در پس این غم که انرا دوست میدارم

چرا پای بلای جان همی تا صبح بیدارم؟

چرا اندیشه ام اینست که با عشق محکمم چون مشت؟

چرا؟با اینکه میدانم مرا یک ر وز خواهد کشت

نباید این چنین باشم که بهر عشق چون برده

منی که خوب میدانم چه به روز من اورده

خدایا خوب میدانم ربوده ماه شبهایم

همین باشد دلیل این که من تنهای تنهایم

...

خداوندا نجاتم ده           مرا زین غم رهایم کن

خداوندا کجا هستی         صدایم کن صدایم کن


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 20:13  توسط سارا  | 

خیلی سخته. . .

خیلی سخته شبا با درد عشق کسی بخوابی که با یادش زندگی میکنی

خیلی سخته صبح به عشق اینکه امروز زنگ میزنه بیدار شی و تا شب به عقربه های ساعت نگاه کنی اما دریغ از یه تک زنگ

خیلی سخته موقع شام و ناهار به یاد اون روزها که نگران غذاخوردن همدیگه بودیم جوری غذا بخوری که انگار داری غذای مرگ میخوری

خیلی سخته موقع خوندن کتاب درسی یاد اون موقعی بیفتی که ازت قول گرفته بود درس بخونی

خیلی سخته ببینی کوچولوهای فامیل دارن به همدیگه واسه عروسکاشون حسودی میکنن .یاد روزایی بیفتی که واسه دوست داشتن یه اشنا حسودی میکردی و ازش قول میگرفتی جز تو هیچکسو دوست نداشته باشه

خیلی سخته اهنگایی رو گوش بدی که مورد علاقه اون بوده

خیلی سخته شب تا صبح . صبح تا شب اس ام اس هایی رو بخونی که یاداور خاطرات روزمره اش بوده و تک تک کاراشو واست نوشته

خیلی سخته . . .

به خدا خیلی سخته . . .

.

.

.

.

.

تو را چه به فرهاد!

یک فرهاد است و یک بیستون عاشقی

تو همین یک وجب دیوار فاصله را بردار . . . من باورت میکنم



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 15:56  توسط سارا  | 

برایم هیچ نمانده به جز وحشت سکوت 

به جز آرزوی مرگ 

تنها شدم ، گریختم از خود

تا شاید این گریختنم باعث زندگی شود

تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کسی را

تا هیچ نگیرم سراغ خودم را

اینک منم گریخته از بند زندگی

دوباره با زندگی چگونه می توانم بسازم؟

*****************************

براي ان عاشق بي دل مي نويسم كه حرمت اشكهايم را ندانست

براي ان مينويسم كه معناي انتظار را ندانست،

چه روزها و شبهايي كه به يادش سپري كردم

براي ان مينويسم كه روزي دلش مهربان بود

مي نويسم تا بداند دل شكستن هنر نيست

نه دگر نگاهم را برايش هديه ميكنم ، نه دگر دم از فاصله ها ميزنم

و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم

مي نويسم شايد نامهرباني هايش را باور كند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 22:1  توسط سارا  | 

کسی که تو ر ا به خاطر خودت دوست دارد!!!!...

کسی که دوباره با تو تماس بگیرد حتی وقتی تلفنهایش را قطع میکنی

کسی که بیدار خواهد ماند تا سیمای تو را هنگام خواب نظاره کند

کسی که مایل باشد پیشانیت را ببوسد(حمایتگرت باشد)

کسی که حتی زمانیکه در ساده ترین لباس هستی تورا به دنیا نشان دهد

کسی که دست تو را مقابل دوستانش در دست بگیرد

کسی که بی وقفه به یادت اوردکه تا چه اندازه برایش مهم هستی

کسی که زمانیکه تورا میبیند به دوستانش بگوید"خودشه همونی که میخواستم"



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 22:28  توسط سارا  | 

زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید در پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان!



تو برو پیچک من...

فکر تنهایی این قلب مرا هیچ مکن!

روی پشانی من چیزی نیست!

غیر از غصه

پر از بی کسی و تنهایی


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 20:28  توسط سارا  | 

تا کی میخوای ردم کنی... پیش همه بدم کنی

میخوای که از عشق خودت... رسوای عالمم کنی

حالم خراب و داغونه... بی مهریات فراوونه

اگه منو نخوای دیگه... نفس برام نمیمونه

گریه هامو نمیبینی... غصه هامو نمیدونی

فریاد قلب زخمیمو... از تو چشام نمیخونی

فرقی برات نمیکنه... که من بمونم یا برم

حتی دلت نمیسوزه... که پیش چشمات بمیرم

انقده دل شکسته ام... از این زمونه خسته ام

تو از پیشم رفتی و من... هنوز به پات نشسته ام


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 20:39  توسط سارا  | 

شب فرا میرسد با سکوتی سرد

باز فکرم به سوی توست ای مرد

کی به سوی من می ایی نمیدانم

این شده است برای من یک غصه و  درد

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 21:15  توسط سارا  | 

گاهی حادثه ها در باور ما نمیگنجند

مثل ناگهانی پیدا شدن تو

مثل ناگهانی عاشق شدن من

مثل ناگهانی رفتن تو

مثل ذره ذره مردن من

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 22:48  توسط سارا  | 

به یاد چشمان تو

چقدر سخته

تو چشای کسی که تمام عشقت و ازت دزدیده و به جاش

یه زخم همیشگی رو قلبت به یادگار گذاشته زل بزنی و به جای اینکه

لبریز از کینه و نفرت باشی حس کنی که هنوز هم دوسش داری....

چقدر سخته

دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر

اوار غرورش همه ی وجودت له شده.....

چقدر سخته

تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش

هیچی جز سلام نتونی بگی....

چقدر سخته

وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری....

چقدر سخته

گل ارزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزاربار در خودت بشکنی

و اونوقت زیر لب بگی


                       "گل من باغچه ی نو مبارک"






"کاش میفهمیدی قهر میکنم که دستم را محکمتر بگیری....

که بلندتر بگویی بمان...."


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 21:53  توسط سارا  | 

به یاد چشمان تو

                                                حرفهایی ناتمام

                                      تا نگاه میکنی وقت رفتن است

                                          باز هم حکایت همیشگی

                                          پیش از انکه با خبر شوی

                                     لحظه ی غربت تو ناگزیر میشود

                                        ای دریغ و حسرت همیشگی

      

                                                         ناگهان چه زود دیر میشود


+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 23:47  توسط سارا  | 

به یاد چشمان تو

از من ازرده مشو

         میرم از خانه ی تو

قبل رفتن تو بدان

         عاشق و بی تقصیرم

تو اگر خسته ای از دلم

         حرفی نیست...

امر کن که بمیر

        به خدا میمیرم


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 22:34  توسط سارا  | 

به یاد چشمان تو

چقدر تلخ است ان را که نزدیک ترین به خود می پنداری

دورترین به تو باشد

وتلخ تر از ان این که خود را که نزدیک ترین میپنداشتی

دورترین به خود پندارد

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 23:43  توسط سارا  | 

به یاد چشمان تو

دلم دلتنگ توست. . .

این همه غرور چرا. . . ؟

تا کی دلنوشته هایم را یواشکی در گوش تو زمزمه کنم . . . ؟

خسته ام از این بازیه بی سر و ته . . .

کاش میشد . . . !

ممنوعیت ها را از میان برداشت

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 11:0  توسط سارا  | 

به یاد چشمان تو

دلم برات تنگه عزیز .یادی نمیکنی ز من

دارم دیوونه میشمو.نمیبینی نیاز من

میخوام ببینمت ولی.فاصله از من تا خداست

خودم هزار و یک طرف.همه حواسم به شماست

وقتی نمیبینم تورو.چشمامو واسه کی بخوام

نفس برام سمی میشه.هوارو واسه کی بخوام

انگار نه انگار که دلی.برای بودن تو بود

رفتی و بین ادما.شدم یکی بود و نبود

یه جور واقعی تورو.حس میکنم توی تنم

به جون تو بدون تو دیگه دارم دق میکنم

صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده

هرکی میبینتم میگه طفلکی دیوونه شده

تورو خدا راضی نشو بیشتر از این هدر بشم

دیگه بسه راضی نشو اینجوری در به در بشم

فقط نمیبینم تو رو چشمامو واسه کی بخوام

نفس برام سمی شده هوا رو واسه کی بخوام


محفل اریایی تان طلایی . دلهایتان دریایی . شادی هایتان یلدایی . مبارک باد این شب اهورایی

یلدا مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 22:11  توسط سارا  | 

به یاد چشمان تو

تو را چون عطر گلها دوست دارم

                                                      تو را چون نقش رویا دوست دارم

بخند ای غنچه ی گل راز هستی

                                          که من خندیدنت را دوست دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 23:1  توسط سارا  | 

به یاد چشمان تو

یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و دردو وصل وهجران

پسندم انچه را جانان پسندد


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 21:40  توسط سارا  | 

گلکم...

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره

وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی

وقتی پر از سکوت شدی بیاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه

وقتی دلت خواست از غصه بشکنه بیاد بیار کسی رو که تو دلت یه کلبه ساخته

وقتی چشمات تهی از تصویرم شد بیاد بیار کسی رو که حتی تو عکسش بهت لبخند میزنه

وقتی به انگشتات نگاه کردی بیاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد

وقتی شونه هات خسته شد بیاد بیار کسی رو که هق هق گریه ش اونارو میلرزوند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 21:26  توسط سارا  | 

به یاد چشمان تو


یک ان نظری کردم

در خود گذری کردم

دیدم که نه در دوری

نزدیک تر از نوری

بر راه عبور از تو

من این همه دور از تو

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 22:3  توسط سارا  | 

به یاد چشمان تو



به من گفتی همیشه با توام تنها نمانی

به شرطی قدر عشقم را بدانی

گرامی داشتم عشقت همیشه

ولی رفتی الهی ...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 23:26  توسط سارا  | 

به یاد چشمان تو

تو رفتی بی بهونه این که رسم عاشقی نیست

بعد تو من خیلی تنهام جای من تو قلب تو نیست

این منم که بی تو چشمام دیگه طاقتی ندارن

نمیتونن بی تفاوت واسه رفتنت نبارن

تو ازم ساده گذشتی تو چرا ساکت و سردی؟

چشم براه تو نشستم اما تو برنمیگردی

بعد رفتن تو باید با خودم تنها بمونم

چرا رفتی از کنارم؟چی میشد اینو بدونم؟

یه نگاه بکن به چشمام!هنوزم داره میباره.

تو داری تنهام میزاری بی تو قلبم کم میاره

دیگه خستم دیگه تنهام همه ارزومو بردی

دارم از چشات میخونم تو دیگه بر نمیگردی:(

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 22:52  توسط سارا  | 

به یاد چشمان تو

قلب خود را میشکافم و تمام قطره های سرخ رنگش را به عنوان سلام تقدیم تو میکنم

سلام سلامی عاشقانه که معشوقش تو باشی

سینا جان این سلامی را که به گرمی و لذت عشق شروع کردم بپذیر

پس به این امید


چه زیبا بود در ان لحظه که نگاهم به نگاهت گره خورد.عشق را چه بیاد ماندنی بود

ان لحظه که تو را در کلاس عاشقی همراه خود دیدم.چه خاطرات انگیز بود ان لحظه

که مفهوم عشق را در وجودت حس کردم.پس بدان عاشق تو هستم وتو را معشوقی

مناسب میبینم.

سینا جان میدانم که میدانی که دوستت دارم.خودت خوب میدانی که با این عشق جدایی

را مایع سستی و بیگانگی میبینم.اگر مرا از تو جدا کنند...

بدان

مهربانیها و صفایی را که داشتی فراموش نخواهم کرد


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 18:27  توسط سارا  | 

دوستم نداشتی

از اینه چشمانت

از بغض گلویت

از لرزش دستانت

از اشکهای بی دلیلت

یک جمله در ذهنم نشست:...

(دلم شکست)


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 15:49  توسط سارا  |